وقتی مادر شدم
برای فرزند دلبندم که بی صبرانه انتظار دیدارش را دارم
روزهای خیلی سختی داشتیم. خیلییییییییییییی
3 بهمن برای اولین بار بدون گریه ازم جدا شد. خدایا شکرت.
قند تو دلم آب شد پسرم مي خواد برام ماشين بخره.
از نتايج تربيتيم براتون بگم ببينين چقدر موثر بوده. پريروز آقا ماست رو
ريخته رو مبلا. بعد برگشته مي گه: كار بدي كردم، بايد تنبيه بشم، راستينو
ببر تو اتاقش.
بعد بهش مي گم راستين دوست داري تنبيه شي بري تو اتاقت؟؟ نيشش رو تا بناگوش باز مي كنه و مي گه بععععععععععععله.
ديروز با قاشق زد تو صورتم. بعد مي گه ببخشيد ديگه از اين كارهاي بد نمي كنم بيا بوست كنم.
يه قاشق و پياله برداشته بود مثلاً غذا درست مي كرد، بعد اومده به من ميگه " بيا بغلم بهت غذا بدم بخوري" گفتم باشه. اومده باسن مباركشو مي چرخونه و مي شينه تو بغلم و غذا مي خورونه بهم. خير سرش منو بغل كرده.
اگه اين زبون رو هم نداشت كه مي ذاشتمش سر كوچه آشغالي ببردش. با همين زبونش خرمون مي كنه.
همش دنبال فرصته كه يه چيزي رو بشكونه و بريزه و بپاشه. يه جورايي خلاف شده. ووووووووووووویییییییی
به هر چيز قدغني كه مي خواد دست بزنه مي گه " راستين ع... دست نمي زنه، مامان م... دععععععععععوا مي كنه" و در حال گفتن اين جمله كار خودش رو هم مي كنه.
چند روزه وقتي از دستش ناراحت مي شم مياد بغلم مي كنه و مي گه "ببشتيد (ببخشيد) انقدر شيرين مي گه كه من سريع خر خر مي شم و نه تنها كار بدش يادم مي ره بلكه كلي هم قربون صدقه اش مي رم و ماچ ماليش مي كنم.
بدينوسيله اعلام ميگردد كه در تاريخ 15 مهر ماه 90 سر يك عدد پستونك كوشولوي طفلكي توسط يك عدد مامان بدجنس قيچي شده و راستين جون چون پستونك ديگه اي نداره :D ناچاراً بدون اون سر مي كنه. خودش مي گه " كله پسدوندك شكسته".
البته راستين خيلي وابسته نبود به پستونك و فقط براي خواب رفتن ازش استفاده مي شد. ديشب كه خيلي راحت خوابش برد و در طول شب هم فقط يه بار بيدار شد و آب خواست و بعدش دوباره لالا. قربون پسر فهميده خودم بشم مننننننننننننننننننن.
عزيز دل مامان بينهايت شيرين زبون شده. الان حدود 2 ماهي هست كه تقريباً كامل حرف مي زنه و همه چي رو مي گه. جملات طولاني مي تونه بگه. البته ممكنه تو تلفظ بعضي كلمات مشكل داشته باشه يا به جاي بعضي حروف از " دال" (حرف محبوبش) استفاده كنه، اما در كل كم نمياره و يه چيزي شبيه اش مي سازه و ميگه.
شعر چشم چشم دو ابرو رو با هم مي خونيم. بيت اول رو كامل مي خونه و بقيه اش رو هم قافيه شعر رو مي گه. قافيه شعر خرگوش من چه نازه رو هم بلده و وقتي به قسمت گوشاش چقدر درازه مي رسه، دستاشو مي بره بالاي سرش و مثل گوش خرگوش نگه مي داره. رنگهاي سفيد صورتي نارنجي آبي سبز قرمز و زرد رو هم مي شناسه. اسم همه حيوونا با صداشون رو بلده. در ميون اين حيوونا، اسم آفتاب پرست و گورخر و اسب آبي و ستاره دريايي و هشت پا و مارمولك و پاندا و چند تا حيوون عجيب و غريب ديگه رو هم مي دونه.
وقتي باهام كار داره چند بار پشت سر هم صدا مي كنه " مامان م..." و اگه يه كم دير جوابشو بدم يه جون هم اضافه مي كنه و با صداي بلند مي گه " مامان م... جون". اونوقته كه ديگه من سكته هه رو زدم از ذوق و به طرفش پرواز مي كنم.
وقتي در مورد خودش حرف مي زنه سوم شخص استفاده مي كنه و حتماً اسم خودش رو هم تو جمله به عنوان فاعل مياره. البته اسم كاملش رو به همراه فاميلي. تازگيا كاربرد كلمه كمك رو ياد گرفته و خيلي استفاده مي كنه. براي هر كاري هم داوطلب كمك هست و خيلي خوشش مياد: "داتين ع... كمك تونه مامان درو باز تنه". يا اگه كاري رو تنهايي نتونه انجام بده مي گه: " مامان م... كمك تونه داتين ع... وردش تونه" (مامان م... كمك كنه راستين ع... ورزش كنه). منظورش از ورزش هم دراز نشست با ابراكت هست.
همچنان علاقه شديدي به جارو برقي و بخارشو و دستمال گردگيري و شيشه پاكن داره. مي ترسم آخرش نظافتچي از آب درآد.
خیلی به دستمال و نظافت خونه علاقه داره. هر جا ببینه یه دستمال بیکار افتاده، سریع دست به کار می شه و همه جای خونه رو گردگیری می کنه، حتی زیر فرشا!!!!
تمام مدت از کف خونه چیزای کوچولو پیدا می کنه و با جدیت می گه "آگال" و دستشو می گیره سمت ما تا آگال رو ازش بگیریم. اگه سریع اجابت نکنیم آگاله سر از دهن آقا راستین در میاره. جالبه اگه مو پیدا کنه نمی گه آگال، می گه "مو".
به زنگ تلفن خیلی خیلی حساس هست و تا صداشو می شنوه دستشو می ذاره رو گوشش و مدام می گه " اَ وَ" یعنی الو. انقدر تکرار می کنه تا ما تلفنو جواب بدیم. یه روز من و راستین تو اتاق ما خوابیده بودیم که تلفن تو پذیرایی زنگ خورد. سریع از خواب بیدار شد و جفت دستاشو گذاشت رو گوشاش و چند بار الو الو گفت و بعد سرشو گذاشت و خوابید. فکرشو کنید وسط خواب هم نگران تلفنه. خیلی پیش میاد که ما زنگ تلفن رو نمی شنویم یا مثلاً تو فیلم هست و ما دقت نمی کنیم، اما راستین همش رو بدون استثنا دیتکت می کنه.
به در وسایل و در کابینتها و کشوها و ... هم خیلی حساسه و احساس مسئولیت می کنه که حتماً بسته بشه. به آدم مهلت نمی ده که کارشو تموم کنه، یه نفس می گه در در در.
عاااااااااااااااااااشق حموم آب بازی هست. روزی چند بار دستشو به موهاش می ماله. مثلاً داره می شوره و می گه " ششششش" یعنی منو ببرین حموم.
شیرین کاریای پسر نازم تمومی نداره و تمام مدت تو خونه داریم کاراش رو مرور می کنیم و لذت می بریم. خدایا شکرت. گل پسرم قد تموم دنیا دوستت دارم.
هر لباسی رو که نشونش بدم و بپرسم این مال کیه. سریع می گه بابّا. هر چی من می گم نه مال مامانه به خرجش نمی ره و باز می گه بابا. اما امروز بعد اعتراض من، تو چشام نگاه کرد و گفت مامّان. وای که دلم چقدر لرزید. اشک تو چشام جمع شد و حسابی ماچ مالیش کردم.
خدای من این پسر چقدر شیرینه!!!!!!!!!!
خلاصه از 8 صبح تا 12 شب گل پسرمو ندیدم. هیچ وقت این همه ساعت ازش دور نبودم. دلم داشت براش پر می کشید. انگار یه تیکه از قلبمو جایی گم کرده بودم.
وقتی رسیدم مثل فرشته ها خوابیده بود. حسابی بوش کردم و چندتایی هم بوس یواشکی که از خواب بیدار نشه. موقع خواب هم آوردمش رو بازوم و با عطر تنش و صدای نفساش تو گوشم خوابم برد.
عزیز دلم من بی تو می میرم.
اما امروز دیگه تصمیم گرفتم تلسمو بشکنم
مناسبتش هم راه رفتن گل پسرمه که خیلی انتظارشو کشیدم. بالاخره تو 14 ماه و 5 روزگی یکی دو قدمی راه رفت. البته مدتی بود که اگه جلوش می نشستیم و بغلمونو براش باز می کردیم 2، 3 میومد و خودشو پرتاب می کرد تو بغلمون. اما امروز بدون هیچ تشویقی و با انگیزه درونی راه رفت. تازه روبروش هم هیچ تکیه گاهی نبود.
يه بار راه افتاد و يكي 2 قدم رفت و يه شوت به توپ و دوباره يكي دو قدم
ديگه و يه شوت ديگه بعدش افتاد. ذوق مرگ شدم. راه نيفتاده فوتبال بازي مي
كرد.
يه بار هم راه افتاد يه قدم رفت خم شد از زمين يه اسباب بازي
برداشت و 2 قدم ديگه رفت و نقش زمين شد.
چي كار كنم ديگه، نديد
بديدم. از بس اين پسملي تنبل بود.
تو راه رفتن خيلي بي پروا هست و همين جوري بدون هيچ تعادلي به سمت چيزاي خطرناك خودشو پرت مي كنه. اعتماد به نفس كاذبش منو كشته. اصلاً تعادل نداره.
مامانم رفته قشم و امروز تا ظهر بابایی راستين رو نگه داشته بود و بعدش كه خاله
كوچيكه از مدرسه اومد راستين پيش اون بود. خاله اش تا حالا پوشكشو عوض
نكرده بود.
راستين هم رحم بهش نكرده بود و حسابي پي پي فرموده بود.
بنده خدا دماغشو با يه دستمال بسته بوده و دستش هم دستكش يك بار مصرف كرده و
راستينو شسته. كلي خنديدم از دستش.
البته كامل قلق خوابوندن و
خوروندن و بازي دادنشو بلده. يه بارم حمومش كرده. مونده بود اين يه قلم كه
امروز مستفيض شد.
دست خاله پپر جون جونی درد نکنه.
کلی برنامه داشتیم: خرید کت شلوار آقا داماد، سلمونی و کوتاه کردن مو، آتلیه، طراحی کارت تولد، درست کردن تزئینات تولد، سفارش کیک، درست کردن تزئینات کیک، گیفت ها، خرید، آشپزی و هزار تا کار دیگه. واقعاً یک ماه تمام وقت در خدمت تولد پسملی بودم، اما نتیجه اش عالی بود و از همه چیز راضی بودم.
کلاه بوقی

کارت دعوت

لباس دوم

وای چقدر شیر دادنت برای اولین بار لذت بخش بود. چقدر اون روز رو ابرا بودم. هیچ چیزی تو اطرافم رو نمی دیدم جز تو. همه وجودم تو بودی. فقط تو. کاش می تونستم یه بار دیگه مثل یه فیلم قشنگ که چند باره نگاش می کنی، تو رو به دنیا بیارم. برام مهم نیست هر قدر درد کشیده باشم، اون روز زیباترین روز زندگیم بود.
ممنونم خدای خوبم که مادر شدنم رو خواستی.
| Design By : Pars Skin |
